داستان یک کنجشک

پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان

بهتون گفتم: گنجشکه. بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟

عصبانیت در پسرش موج میزد و با آن حالت گفت: گنجشکه گنجشک. پدر به اتاقش رفت

و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را

بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و

روی مبل نشسته است هنگامی که گنجشکی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از

من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش گنجشک است. هر بار او را عاشقانه بغل

میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه

بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.

دریافت فایل

/ 10 نظر / 5 بازدید
حسین بلغاری

سلام دوست عزیز سایت خوب و پر محتوایی داری در ضمن من سایت شما را با نام نسکافه داغ لینک کردم و خوشحال میشم شما هم منو لینک کنید

حسین بلغاری

سلام دوست عزیز سایت خوب و پر محتوایی داری در ضمن من سایت شما را با نام نسکافه داغ لینک کردم و خوشحال میشم شما هم منو لینک کنید

بانو

سیلااااااااام ممنون بهم سری زدین وخوشحال شدم. مطلب جالبی بود موفق باشی.[گل][دلقک]

امید یگانه

سلام مهدی جان[گل] داستانک جالبی بود...[دست] دیشب توی تلویزیون فیلمش رو دیدم[لبخند] ممنون از حضور و کامنت قشنگت[گل]

شیرین

سلام دوست عزیز خیلی جالب بود. حالا چرا نسکافه اونم داغ داغ؟؟؟؟

شیرین

سلام دوست عزیز لینک شدی[گل]

ما نسل سومی ها

سلاااااااااام ممنون که بهم سر زدی من فیلمشو از تلویزیون دیدم خیلی تاثیر گذار بوووووووووود با خودم فکر میکردم چقدر خوبه بیشتر از این کلیپ ها درست کنن چون واقعا یه تلنگر ممکنه آدمو تو فکر فرو ببره و تاثیرش از یک ساعت تفسیر بهتر باشه راستی اگه اهل تبادل لینک هستی خبرم کن[گل]

نازنین مرادی

سلام مرسی از این مطلب خیلی خوب این شعر را تقدیم به پدر این کوه استوار می‌کنم : فدای لهجه‌ی شیرین لبهای پر از قندت فدای اخم‌کردن‌ها و هم تلخی‌ لبخندت دلم می‌گیرد از دنیا و این تنهایی غمبار سرم را مى‌گذارم تا ببارم بر دماوندت