دانه کوچک

 دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید...

سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و اوهنوز همان‌ دانه‌ کوچک‌ بود.

دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید امانمی‌دانست‌ چگونه.

گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت:

من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ کنید.
اما هیچ‌کس‌ جز پرنده‌هایی‌ که‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ که‌به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌کردند، کسی‌ به‌ او توجه‌نمی‌کرد.
دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و کوچکی‌ خسته‌بود، یک‌ روز رو به‌ خدا کرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست.

من‌ به‌ چشم‌هیچ‌ کس‌ نمی‌آیم. کاشکی‌ کمی‌ بزرگتر، کمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.
خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فکر می‌کنی. حیف‌ که‌هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ که‌ تواز خودت‌ دریغ‌ کرده‌ای. راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ که‌ می‌خواهی‌ به‌چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی.

خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ کن‌ تا دیده‌ شوی.
دانه‌ کوچک‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاک‌ و خودش‌ را پنهان‌ کرد.

رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فکر کند.
سال‌ها بعد دانه‌ کوچک‌ سپیداری‌ بلند و باشکوه‌ بود که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ که‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد ... 

 

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

سلام دوست عزیزم / مرسی که اومدی [لبخند] بازم بیا پیشم [چشمک][گل]

رویا پاداش

سلام دوست عزیز مرسی که به وبم سر زدی بازم بیا خوشحال میشم ایشالا غم نبینی موفق باشی

ما نسل سومی ها

سلاااااااااااااام خوفی؟ فوق العاااااااااااااااده زیباااااااااااا بوووووود[مغرور] و قابل تامل[گل] روزت قشنگ[گل][پلک]

ما نسل سومی ها

سلااااااااااااااااام آپیـــــــــــــــ ـــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــدم[گل] بدوووووووووووو [گل] بیااااااااااااااااااا[گل]

s.ch

سلام خیلی جالب بود برام سر بزنی خوشحال میشم[نیشخند]

مهرداد- تاک

[گل][گل][گل]

شبنم

نظر لطفته ... دانه چه خوشبخت بود...

شهاب

[گل][گل][گل] خیلی کم پیشم میای

sahar

عالي بود [دست] مرسي