دخترک و پیرمرد

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

- نه

- مطمئنی؟

- نه

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم

- راست می گی؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

 

/ 21 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ما نسل سومی ها

چقدر مطلب کوتاه و قشنگییییییییییییییی بووووووووووووووود[گل]

ما نسل سومی ها

سلااااااااااااااااام خوف بیدی؟ آپــیـــــــــــــــــــــــــــــدم بدووووووووووووو بیاااااااااااااااااااا[گل]

پسري از نسل سلمان

سلام طاعات و عبادات يك ماهتون قبول در گاه حق.ببخشيد كه يه كم دير به دير بهتون سر مي زنم. درگير امتحاناي ترم تابستونم. به هر حال به روزم اگه دوست داشتي يه سر به ما بزن يا حق[گل][گل][گل]

پسري از نسل سلمان

سلام خیلی قشنگ بود.مثل خودت. آپیدم .بیا روحت یه کم تازه بشه یا حق[گل][گل][گل]

احساس نیلوفر

سلام تشکر از دیدارتون . ممنون از نظری که دادید. لطف داری. داستان کوتاه جالبی هم انتخاب کردی . [گل]

یامور

برای درک یکدیگر بینا دلی لازم است ....

نقش عشق

هی پسر این داستانت معرکه است[گل]

sevda

سلام دوست عزیز [گل][گل] ممنون به وبلاگم اومدید و نظرتون رو گفتید [گل][گل] داستانتون فوق العاده بود بازم بهتون سر میزنم امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید

یاسمن

وای ............... دیوونه این داستانتون شدم. خیلی قشنگ بودخیلی.