استخدام

یک روز یک پسر برای استخدام به شرکتی مراجعه می کنه و مدیر بدون گفت و گویی طولانی یک ورقه کاغذ به اون می ده و ازش درخواست می کنه تنها به یک سوال جواب بده و اما سوال:

"شما در یک شب بسیار سرد و طوفانی در جاده ای خلوت رانندگی می کنید ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس به انتظار رسیدن اتوبوس این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه ای هستند. یکی از آنها پیرزن بیماری است که اگر هرچه زودتر کمکی به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظی را بخواند. دومین نفر صمیمی ترین و قدیمی ترین دوست شماست که حتی یک بار شما را از مرگ نجات داده است و نفر سوم دختر خانم بسیار زیبایی است که ...

اگر اتومبیل شما فقط یک نفر جای خالی داشته باشد شما از میان این سه نفر کدامیک را سوار ماشینتان می کنید؟ پیرزن بیمار؟ دوست قدیمی؟ یا آن دختر زیبا را؟

و اما جوابی که آن پسر به مدیر شرکت داد:

من سویچ ماشینم را میدهم به آن دوست قدیمی ام تا پیرزن بیمار را به بیمارستان برساند و خود من با آن دختر خانم زیبا در ایستگاه اتوبوس می مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند.

/ 24 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرداد

سلام... خيلي زيبا بود و زيركانه!

مهرداد

سلام... خيلي زيبا بود و زيركانه!

ما نسل سومی ها

سلااااااااااااام آپیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم[مغرور] بدوووووووووووووو بیـــــــــــــــــــــــا[گل][پلک][گل]

سپیده

افرین به اینهمه هوش و ذکاوت من اگه بودم اون لطف رو به دوست نازنینم میکردم و اونو با اون دختر (نه پسر ) زیبا تنها میذاشتم خودم پیرزن رو میبردم انتظار در ایستگاه رو دوست ندارم [لبخند]

مجتبی

سلام. قشنگ بود ولی... به ما هم سری بزن همین...!!!

مجتبی

یادم رفت بگم من لینکیدمت [لبخند]

سارا

امان از دسته این پسرا [نیشخند] ممنون از حضورت !