داستان یک کنجشک

امروز داستان جالب « یک گنجشک » به همراه فایل ویدئوییش رو براتون آماده کردو امیدوارم از خوندن و دیدن اون لذت ببرین .

.

.

.

.

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی نیمکت حیاط خانه خود نشسته بودند.

ناگهان گنجشکی بر روی شاخه درخت نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ

داد: گنجشک...


پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان

بهتون گفتم: گنجشکه. بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟

عصبانیت در پسرش موج میزد و با آن حالت گفت: گنجشکه گنجشک. پدر به اتاقش رفت

و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را

بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و

روی مبل نشسته است هنگامی که گنجشکی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از

من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش گنجشک است. هر بار او را عاشقانه بغل

میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه

بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.

دریافت فایل

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢