داستان خلقت زن

    مطلبی که براتون آماده کردم رو حوصله کرده و حتماً تا آخر بخونید و در پایان لذتش رو ببرید . البته تا یادم نرفته ؛ این مطلب رو تقدیم میکنم به همه مادران و زنان خوب ایران ......... 

خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت…

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟!

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای :

او باید کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند .

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد .

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد!!!


فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟!!


خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند !
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!!

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد ...



فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد : این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید !

خداوند فرمود : نمی شود! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. او می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد :اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی !

- بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد : ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید !!!

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است !

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟!

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد : شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا حیرت انگیزند ...


----------------------------------------------------------------

زن ها قدرتی دارند که همه را متحیر می کند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گریه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دلشان می شکند.

در غم از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.

می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند.

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.

و خداوند بزرگ ، دانای اسرار است …

 

منبع : فسا آی تی

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥

صادق آل محمد (ع)

شهادت امام جعفر صادق (ع)

بر آقا امام زمان (عج)

 و محبان حضرتش تسلیت باد .  

- امام صادق علیه‎السلام فرمود:

سه چیز در هر کس باشد منافق است، اگر چه اهل نماز و روزه باشد: کسی که دروغ می‎گوید، کسی که وعده می‎دهد و خلاف عمل می‎کند، و کسی که امین می‎دانندش ولی او خیانت نماید.

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٢

خوش خیال کاغذی!

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت.

 

 

عرفان نظر آهاری

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦

خدا جون شکرت

خدا رو شکر که تمام شب صدای خرخر همسرم  رو می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده.

خدا رو شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکیه.این یعنی اون تو خونست و تو خیابونا پرسه نمی زند.

خدا رو شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.

خدا رو شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی رو جمع کنم. این یعنی با دوستام بودم.

خدا رو شکر که لباسام کمی برام تنگ شدن . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا رو شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت کار کردن رو دارم.

خدا رو شکر که باید زمین را بشورم و پنجره ها رو تمیز کنم.این یعنی من خونه ای دارم.

خدا رو شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا رو شکر که سرو صدای همسایه ها رو می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن رو دارم.

خدا رو شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا رو شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شم. این یعنی من هنوز زندم.

خدا رو شکر که گاهی اوقات بیمار می شم. این یعنی بیاد بیارم که اغلب اوقات سالمم.

خدا رو شکر که خرید هدایای سال نو جیبمو خالی می کنن. این یعنی عزیزایی دارم که می تونم براشون هدیه بخرم.

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤

هجوم خیال

تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو کیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین نا

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

مدام پیش نگاهی ومدام پیش نگاه

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همی بگزارند یک نفس با تو

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤

کفشها

ترجیح می دهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم .

دکتر علی شریعتی

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
تگ ها : کفش ، خدا ، مسجد

داستان یک کنجشک

امروز داستان جالب « یک گنجشک » به همراه فایل ویدئوییش رو براتون آماده کردو امیدوارم از خوندن و دیدن اون لذت ببرین .

.

.

.

.

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی نیمکت حیاط خانه خود نشسته بودند.

ناگهان گنجشکی بر روی شاخه درخت نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ

داد: گنجشک...

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢

ماجرای یک خانم و قورباقه آرزوها

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً دنبال بقیه مطلب نگردید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.

 

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩

داستان یک حال گیری خفن

لورا پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

 لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست ...باعشق روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها راکه کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:

روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن و بقیه را به من برگردان ...باعشق لورا

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱