نسکافه داغ
نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱۳ توسط مهدی

باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
یادم آمد کربلا را ،
دشت پرشور و بلا را
گردش یک روز غمگین ،
گرم و خونین
، لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
با صدای گریه های کودکانه
وندرین صحرای سوزان ،
میدود طفلی سه ساله ،
پر ز ناله ، دلشکسته ، پای خسته
باز باران قطره قطره ،
میچکد از چوب محمل
آخ باران کی بباری بر تن عطشان یاران
تر کنند از آن گلو را
آخ باران ،آخ باران

نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢٢ توسط مهدی

پا به پای کودکی هایم بیا                   

کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن            

باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو         

با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر         

عاقلی را یک شب از یادت ببر

مادری از جنس باران داشتیم        

در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره  دنیای ما                 

قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ          

ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت        

خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود    

ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر  !            

همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست     

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟         

آسمان باورت مهتابی است ؟

                                                ***

هرکجایی شعر باران را بخوان          

ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !            

کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد           

سادگی هایم به سویم باز گرد!

--------------------------------------------------------------------

پ.ن:شعری که در بالا از نظرتون گذشت از اشعار همکار خوبم سرکار خانم نازنین مرادی هستش که در اینجا بر خودم لازم میدونم که از ایشون کمال تشکر و قدردانی رو داشته باشم.

 

نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٢ توسط مهدی

میری خودکار بیک می‌خری ۱۰۰ تومن،

 ولی‌ لاک غلط‌گیر ۸۰۰ تومن.

تو این زندگی‌ حتی رو کاغذ هم اشتباه کنی‌ برات گرون تموم می‌شه.

پس دقت کن

نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۸ توسط مهدی

 دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید...

سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ کوچک‌ بود.

دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه.

گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت:

من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ کنید.
اما هیچ‌کس‌ جز پرنده‌هایی‌ که‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ که‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌کردند، کسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌کرد.
دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و کوچکی‌ خسته‌ بود، یک‌ روز رو به‌ خدا کرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست.

من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌آیم. کاشکی‌ کمی‌ بزرگتر، کمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.
خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فکر می‌کنی. حیف‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ که‌ تو از خودت‌ دریغ‌ کرده‌ای. راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ که‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی.

خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ کن‌ تا دیده‌ شوی.
دانه‌ کوچک‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاک‌ و خودش‌ را پنهان‌ کرد.

رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فکر کند.
سال‌ها بعد دانه‌ کوچک‌ سپیداری‌ بلند و باشکوه‌ بود که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ که‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد ...  

 

نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٥ توسط مهدی
 
   یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند: فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...
می‌گویند :
زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.
بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است .....
نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۱٢ توسط مهدی

    یک فروشگاهی که شوهر می فروشه تو ینگه دنیا باز شده جائیکه یک زن ممکن است برای انتخاب شوهر آنجا بره.

  مابین دستورالعمل ها در ورودی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن است فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)

   6طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.
   اما یه شرطی است:شما ممکن است مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن است شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنید اما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .

طبقه یک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.

طبقه دو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.

طبقه سه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست  وخیلی خوش قیافه هستند.

طبقه چهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.

قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه

هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.

طبقه پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و بسیار رمانتیک هستند.

او خیلی فریفته شد اما به طبقه ششم رفت وشرایط رو خواند.

شما 4363012مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است

با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.

-----------------------------------------------

پ ن : بابا به اون چیزی که داری راضی باش.

نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ توسط مهدی
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا،بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی از رختخواب بیرون بیایی و به عشقت نگاه کنی و فکر کنی که باز هم می‌توانی با عشق به آن رختخواب برگردی یا نه؟
لازم است گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ی انسان امیدواری یا نه؟
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل  و ایمیل و فلان را بی‌خیال شی، با خانواده ات تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟
لازم است گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟
نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ توسط مهدی

 1-قویترین قسمت بدن شما آرنجتان  میباشد. در صورتیکه به اندازه کافی به شخصی نزدیک هستید که بتوانید از آرنجتان استفاده نمایید، این کار را انجام دهید.

2- در صورتیکه دزدی از شما کیف پولتان را خواست، آن را به او تحویل ندهید. کیف را به سمتی دور از خود پرتاب کنید. ممکن است این شانس وجود داشته باشد که دزد به کیف شما بیش از خود شما علاقه نشان دهد و به سمت کیف برود در این لحظه شما مانند دیوانگان در جهتی دیگر بدوید

3- در صورتیکه شما را داخل صندوق ماشین انداخته اند چراغ های عقب را در آورید و دستتان را از سوراخ بیرون برده، دیوانه وار آن را تکان دهید. راننده شما را نمیبیند، اما سایرین میبینند. این کار جان افرادی را نجات داده است

4- خانم ها معمولا عادت دارند که هنگامیکه پس ار خرید یا کار وارد اتومبیل خود می شوند در آن بنشینند و کارهای دیگر انجام دهند ممکن است کسی شما را زیر نظر داشته باشد و در یک فرصت مناسب از در سمت پیاده رو وارد اتومبیل شده اسلحه ای را بر سر شما بگذارد و به شما بگوید که به کجا بروید به محض اینکه وارد خودرو شدید، درها را قفل کرده و محل را ترک کنید اگر هنگامیکه سوار خودرو شدید، شخص دیگری نیز در اتومبیل بود و اسلحه ای را به سمت شما نشانه رفت متوقف نشوید تکرار میکنم اتومبیل خود را متوقف نکنید به جای ترمز کردن، پای خود را بر روی گاز فشار دهید و با سرعت به چیزی بکوبانید که ماشین خرد شود کیسه هوا جان شما را نجات خواهد داد  و اگر شخص دیگری در صندلی عقب نشسته باشد به محض متلاشی شدن ماشین به بدترین نحو خسارت میبیند فرار کنید بهتر از این است که جسد شما در جایی پیدا شود.

5- چند نکته هنگام سوار شدن به ماشین در یک پارکینگ مسقف یا سرپوشیده، حواس خود را جمع کنید اطراف خود ، درون ماشین و صندلی عقب را نگاه کنید زمین سمت پیاده رو را نگاه کنید. اگر ماشین شما در کنار یک ون بزرگ پارک است از در سمت پیاده رو سوار اتومبیل شوید بیشتر قاتل های زنجیره ای قربانیان خود را در حالیکه میخواهند سوار ماشین شوند به داخل ون می کشند،  به ماشینی که در سمت خیابان و یا پیاده رو، نزدیک ماشین شما پارک است نگاه کنید. اگر مردی تنها در صندلی ای که نزدیک ماشین شما است، نشسته است، به عقب برگردید و با یک نگهبان یا پلیس به ماشین خود نزدیک شده و سوار شوید.

6-همیشه از آسانسور به جای پله استفاده نمایید راه پله ها مکان هایی ترسناک برای تنها بودن هستند و بخصوص در شب مکان های خوبی برای جنایت می باشند.

7-در صورتیکه شخصی اسلحه دارد و شما تحت کنترل او نیستید همیشه بدوید شخص مهاجم تنها به شما شلیک میکند در حالیکه شما یک هدف متحرک هستید احتمال اینکه تیر به شما بخورد 4 به 100 است و همچنین بیشتر اوقات مکانی که مورد اصابت قرار میگیرد یکی از ارگان های حیاتی شما نیست بدوید. ترجیحا به صورت زیک زاگ.

8-خانم ها معمولا تلاش می کنند که دلسوز و شفیق باشند ادامه ندهید! دیگر بس است!! این رفتار ممکن است به شما صدمه زده و یا حتی به کشته شدنتان منجر شود تد باندی که یک قاتل بود و قتل های زنجیره ای انجام میداد مردی خوش تیپ و با سواد بود که از حس شفقت زنان سوء استفاده میکرد او با عصایی در دست لنگان لنگان راه میرفت و برای سوار شدن به اتومبیل خود درخواست کمک میکرد.

9-نکته امنیتی دیگر: شخصی به من گفت که دوستش صدای گریه یک بچه را شب هنگام در راهرو شنیده است. و بدلیل اینکه دیر وقت بوده به پلیس زنگ زده است .او فکر میکرد که این عجیب است. پلیس به او گفت:هرکاری که میکنی، در را باز نکن . زن گفت که این مانند صدای یک بچه است که انگار از پنجره به بیرون خزیده و ممکن است وارد خیابان شود. او نگران بچه است.پلیس گفت، یکی از واحدهای اعزمی ما در راه است. هر کاری که میکنی، در را باز نکن!پلیس به او گفت که آنها فکر میکنند که یک قاتل قتل های زنجیره ای صدای یک بچه را ضبط کرده است و با استفاده از آن زنان را با فکر اینکه کسی یک بچه آنجا گذارده است، به بیرون از خانه می کشاند. او گفت که آنها هنوز این موضوع را تایید نکرده اند. اما تعداد زیادی خانم تماس گرفته اند که میگویند زمانیکه شب هنگام در خانه تنها بوده اند، صدای گریه یک بچه را از بیرون در می شنوند.

درباره وبلاگ

نیامدی که ببینی چقدر دلتنگم/ نیامدی و به پای ترانه می لنگم
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
صفحات جانبي
پيوند ها

قالب وبلاگ