غذای منو کی خورد؟

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در آلمان هستیم...

یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست آلمانی است، سینی غذایش را  تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند و سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و  بلند می‌شود تا آنها را بیاورد اما وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک  مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و  مشغول خوردن از ظرف غذای اوست !!!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس  می‌کند اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد  آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.

او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ  غذایی‌اش را ندارد.

در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند  بزند.

جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد !

 

دختر آلمانی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه  سهیم شود.

به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را  برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را.

همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت،  دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند...

زن آلمانی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن  خودش را آویزان روی پشتی صندلی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز  مانده است...


توضیح پائولو کوئلیو :

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر مهاجران با ترس و  احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.

داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، مهاجران را  از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل  احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ آلمانی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن  است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان  می‌اندیشید: این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!!!

پائولو کوئلیو در ادامه می‌نویسد:

این مطلب در اصل به اسپانیولی در معتبرترین روزنامۀ اسپانیایی‌زبان یعنی «ال پائیس» منتشر شده است. در آنجا عنوان شده که این داستان واقعی است  اما این‌طور نیست !

این داستان، در واقع بر مبنای یک فیلم کوتاه که برندۀ نخل طلایی جشنوارۀ کن شده  بود، نوشته شده است...

منبع : وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
تگ ها :

آخ باران

باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
یادم آمد کربلا را ،
دشت پرشور و بلا را
گردش یک روز غمگین ،
گرم و خونین
، لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
با صدای گریه های کودکانه
وندرین صحرای سوزان ،
میدود طفلی سه ساله ،
پر ز ناله ، دلشکسته ، پای خسته
باز باران قطره قطره ،
میچکد از چوب محمل
آخ باران کی بباری بر تن عطشان یاران
تر کنند از آن گلو را
آخ باران ،آخ باران

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳

پا به پای کودکی

پا به پای کودکی هایم بیا                   

کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن            

باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو         

با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر         

عاقلی را یک شب از یادت ببر

مادری از جنس باران داشتیم        

در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره  دنیای ما                 

قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ          

ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت        

خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود    

ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر  !            

همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست     

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟         

آسمان باورت مهتابی است ؟

                                                ***

هرکجایی شعر باران را بخوان          

ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !            

کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد           

سادگی هایم به سویم باز گرد!

--------------------------------------------------------------------

پ.ن:شعری که در بالا از نظرتون گذشت از اشعار همکار خوبم سرکار خانم نازنین مرادی هستش که در اینجا بر خودم لازم میدونم که از ایشون کمال تشکر و قدردانی رو داشته باشم.

 

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢

دقت کن

میری خودکار بیک می‌خری ۱۰۰ تومن،

 ولی‌ لاک غلط‌گیر ۸۰۰ تومن.

تو این زندگی‌ حتی رو کاغذ هم اشتباه کنی‌ برات گرون تموم می‌شه.

پس دقت کن

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢

دانه کوچک

 دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید...

سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ کوچک‌ بود.

دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه.

گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت:

من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ کنید.
اما هیچ‌کس‌ جز پرنده‌هایی‌ که‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ که‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌کردند، کسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌کرد.
دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و کوچکی‌ خسته‌ بود، یک‌ روز رو به‌ خدا کرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست.

من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌آیم. کاشکی‌ کمی‌ بزرگتر، کمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.
خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فکر می‌کنی. حیف‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ که‌ تو از خودت‌ دریغ‌ کرده‌ای. راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ که‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی.

خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ کن‌ تا دیده‌ شوی.
دانه‌ کوچک‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاک‌ و خودش‌ را پنهان‌ کرد.

رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فکر کند.
سال‌ها بعد دانه‌ کوچک‌ سپیداری‌ بلند و باشکوه‌ بود که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ که‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد ...  

 

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸

عاشق

 
   یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند: فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...
می‌گویند :
زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.
بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است .....
  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
تگ ها :

فروشگاه شوهر

    یک فروشگاهی که شوهر می فروشه تو ینگه دنیا باز شده جائیکه یک زن ممکن است برای انتخاب شوهر آنجا بره.

  مابین دستورالعمل ها در ورودی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن است فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)

   6طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.
   اما یه شرطی است:شما ممکن است مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن است شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنید اما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .

طبقه یک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.

طبقه دو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.

طبقه سه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست  وخیلی خوش قیافه هستند.

طبقه چهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.

قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه

هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.

طبقه پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و بسیار رمانتیک هستند.

او خیلی فریفته شد اما به طبقه ششم رفت وشرایط رو خواند.

شما 4363012مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است

با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.

-----------------------------------------------

پ ن : بابا به اون چیزی که داری راضی باش.

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
تگ ها :

گاهی لازم است...

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا،بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی از رختخواب بیرون بیایی و به عشقت نگاه کنی و فکر کنی که باز هم می‌توانی با عشق به آن رختخواب برگردی یا نه؟
لازم است گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ی انسان امیدواری یا نه؟
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل  و ایمیل و فلان را بی‌خیال شی، با خانواده ات تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟
لازم است گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟
  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
تگ ها :

← صفحه بعد